امشب باشوهرم رفتیم بیرون تویک مغازه که ازدوستاشم بود عطر و ادکلن تو شیشه میریختن شوهرم خیلی اهل ادکلن ..اومد براخودش بگیره گفتم برا منم بگیر گفت تو ماشین دارم گفتم اونا اخراشه گفت نه داره
قبلنم یکی داشت نصفه گرفتم ازش
ازش پرسیدم چقدرشده گفت چهارصد
موقع حساب کردن دیدم هی میگه بچه رو ببر بیرون نگو میخاس من نفعمم پول اصلیشو
من موندم همونجا یکهو مرد گفت قابل ندارن هشتصد و پنجاه
جاخوردم به روش. نیاوردم ولی اخم کردم خیره نگاهش کردم سنگین شدم فهمید که فهمیدم
میخاستیم بریم که یکهو گفت بیاتوهم برداریکی
منم نامردی نکردم یک عطر خوشبو باشیشه خوشگل خریدم سیصد پیاده شد .قبلشم رفتم داروخانه براخودم سیصد چیزی خریدم
آدمی که دروغ میگه باید اینجوری حالشو بگیری
شاید بگین چرا دعوا نکردم من شوهرم میشناسم فایده نداره ترجیح میدم به فکر اعصاب خودم باشم تا درست کردن اون
کسی که دروغ میگه جای دیگه میگه خب
اما میتونست نخره برام .یا نگه بیابردار
بیمحل. بی اهمیت میومد اما دید که ناراحت شدم و فهمیدم
بنظرم خاست خوشحالم کنه .این عشق نیس ؟؟؟؟