توی ماه محرم یه خواستگار داشتم ۲۴ سالش بود
لیسانس حسابداری بود
دوتا خونه داشت و دوتا باغ انجیری که میگفتن از همین باغشون همه چیز بدست اوردن
ماشین پارس و ۲۰۶
طلافروشی هم داشت
کارمند بانک بود عصرها میرفت تو طلا فروشیش
دوتا مغازه که اجاره داده بود
۱۱ میلیارد حساب بانکی
خونه هم با جهاز کامل مامانش گفت نیاز به جهاز نداری
تیپ و قیافه هم خوب بود
وقتی رفتیم با پسره تو اتاق حرف بزنیم غیرنستقیم همش میخواست ثروتش رو به رخم بکشه یا مامانش همش میگفت پسر من فلان چیز رو داره و..
راستشو بخوایین من خوشم نیومد از این اخلاقشون به امام رضا قسم اصلا برام مهم نبود که مال و اموالش اینجاهم بخاطر این گفتم که خاله هام میگن پولداره جواب بله بده چون خودم مذهبیم این که گفتن خانواده دوتا شهیدن خیلی چشمم رو گرفت و نماز خوندن پسره
من جواب منفی دادم ولی دست بردار نیستن همش زنگ میزنن یا مامانش میاد در خونمون قرار شده دوباره بیان
همه اطرافیانم میگن مورد خوبیه شانس یبار در خونه ادم رو میزنه خانواده خوبین این دفعه ردشون نکن
شما جای من بودین چیکار میکردین؟
سنمم کمه ۱۶