پدر و برادرم مردن
خواهر و برادر دیگه ای ندارم
مادرم با من دعوا میکنه
منو تو خونه زندونی میکنه نمیذاره با دوستام برم بیرون
چون عاشق کسی شدم که الان خاستگارمه و چند بار باهاش رفتم بیرون
مجبورم میکنه چ ا د ر سرم کنم
کسی که عاشقشمم اندازه من عاشقم نیست
اگه نباشم زود فراموش میشم
خانواده بابامم تو این بیستو چند سال جوری رفتار کردن که انگار هرگز وجود نداشتم
دیگه کسیو تو دنیا ندارم
دنیا برام تنگو تاریک شده
یه راه راحت میخوام برای پایان زندگی