تو برو در سفر انگار نه انگار خرابم بگذار
غرق بیهودگی و حسرت و اندوه و عذابم بگذار
منم آن مجرم زندانی چشمان تو هنگام جزا
تو مکن فکر من و روح معلق به طنابم بگذار
تو مکن گوش به این هق هق مسموم به آغوش تو زن
لب گزیدم تو برو گوش مکن در تب تابم بگذار
دیگر این قصه گذشت است به دادم برسی یا نرسی
تو برو کار مرا با مژه و چشم پر آبم بگذار
گر زدم خط به خط این حرف گرانبار تو نشنیده بگیر
به حساب دل رنجور من و قصد عتابم بگذار
منم آن شاعر گم نام که با یاد تو مست است هنوز
تو میاندیش به این مست برو غرق به خوابم بگذار...