اول ی شرح حال بدم
دیشب منو شوهرم از عروسی اومدیم ساعت ۱ خوابیدیم ساعت ۲ زنگ زدن ک برسید خواهر زاده و برادر زاده شوهرم با رفیقاشون با موتر تصادف کردن ماهم رفتیم
[همسایه پایینی معتاده من تنهام اذیت میکنه واسه همین رفتم]
ساعت ۴ و ن ربع ب شوهرم گفتم چیزشون نیست که میخوای ما بریم خبر میگیریم گفت ن باید خوب بشن بعدا
ساعت ۵ و ربع راضیش کردم برگردیم تو راه گفتم ما دکور بودیم مگه این همه موندیم یاو فحش داد تو حرومزاده ای تو مادر جن... ...
ی عالمه زد تو سرم لب خون اومد پشت چشمم خون..
الان عکس گردنمو میذارم