صنما ز پشت پرده بدر آ دمی خدا را
به جمال جانفزایت بنواز چشم ما را
سحر آمدم که سر را بنهم بر آستانت
چه شود تو را که دستی بکشی سر گدا را
ز حریم خوبرویان نتوان گذر نمودن
ز قضا من آن شکارم که بجان خرم بلا را
ز کنار بوستانت گذری زدم نهانی
که سحرگهی ببویم گل باغ با صفا را
اگرم نظر بیفتد به کمند تار مویت
نتوان رها نمودن نه دل و نه دست و پا را
به سه تار گیسوان گر گذر صبا بپیچد
بدهد چه پیچ و تابی که خجل کند صبا را
ز میان حلقه ها چون رخ آفتاب عیان شد
که ز دست داده دیدم چه نگین پر بها را
من اگر ز جام لعلت طلبم ز تشنه کامی
چه طلب تو را ز جانی که بلب رسیده ما را
همه شب در انتظارم که سحر ز ره بر آید
و نسیم خوش رساند ز تو بوی آشنا را...