یکی از دوستای شوهرم ک آدم خیرسرش متشخصی هستش و حدودا ۵۰ سالی داره
و مسئول یه شرکت دولتیه
کلا ادم خوبیه وبعید بود ازش این کارا
خلاصه این اقا تک دخترش بایکی عقد میکنه و این داماده خیلی اذیتشون میکنه و کلی از داریی دختره وپدردختره میگیره وبازیشون میده و یکساله درگیرن بااین یارو
تاکه این دوست شوهرم به شوهرم گفته میخوام برم ماشین طرف و داغون کنم ازبس اذیتشون کرده و بازیشون داده هم مالی بهشون ضرر داده هم دختره و بازی داده
شوهرمم داوطلبانه باهاش رفته
خلاصه چیزی ک شوهرم گفت میگه من داوطلبانه رفتم دیگ نمیدونم داوطلبانه بود یااین دوستش بهش درخواست داده
خلاصه حدود ۲۰ روز پیس شوهرم بادوستش میرن ماشین طرف ک توخیابون پارک بود و داغون میکنن ومیان
وقتی اومد شوهرم دیدم ساکته وترسیده و یطوریه شک کردم اما بد به دلم راه ندادم تاکه رفتیم بیرون یهو گفت اینکارو کردیم
و من اون لحظه اتیشییی شدم وکلی دعواش کردم(بیشتر ازاین سوختم که چرا بهم نگفت و اول کارشو کرد بعد گفت)