آمدم ناله سرکنم ، که نشد
دردِ دل مختصر کنم ، که نشد
یا نگارِ زِ من رمیده به غیض
از جفا برحذر کنم ، که نشد
در کمندش فتاده گردن من
سر ز زلفش بدر کنم ، که نشد
بعد عمری سکوت و دم نزدن
شکوه ای بی ثمر کنم ، که نشد
از حضیضی که خاک سرد من است
تا ثریا سفر کنم ، که نشد
از خدایی که رو به جانب اوست
طلبِ یک نظر کنم ، که نشد
زین حکایت جهان و عرش خدا
جمله زیر و زِبَر کنم ، که نشد
خسته از شب ، برای مردم خواب
شرحِ سوز جگر کنم ، که نشد
در دیاری که شهر ناسره هاست
جستجو از اثر کنم ، که نشد
آمدم تا بگویم از غم خود
در خیالش خطر کنم ، که نشد ...