به هر سو میروم ای آشنا در جستجوی تو
ولی از تو سراغی نیست
نه در اینجا در فکر و نه در یادم
خواستم خودم را به خانه ام برسانم،، خانه ام اندکی کنج آغوش گرمت هست بی مروت پشت در ایستاده ام سرمای بی مهری استخوان هایم را میلرزاند،، من به این جای دنج وخلوت معتاد شده ام،، گر فکری به حالم نکنی صبح دم جنازه ی یخ زده ام را میبینی،،
به یادم باز می اید که میگفتی
من ازین آستان عزم سفر دارم،، ولی
باور نمیکردم...