من حس میکنم خودم راهشونو ب زندگیم باز کردم یهو تو خواب ی نفس محکم تو صورتم میخورد
کم کم بدنم سنگین میشد مث فلجا
و و و
دیگه ی شب اینقدر زجرم دادن و التماسشون کردم ک فقط برن دیگه خسته شدم
رفتن دو سه هفته یعذش با شوهرم اشنا شدم و عاشق معشوق شدیم و اژدواج
دیگه هم ندیدم و اذیت نشدم دیگه خبری از همزادمم نیست