سلام شبتون بخیر
امشب با شوهرم دعوام شد سر اینکه اون میگه باید بخاطر کارم از شهرمون اسباب کشی کنیم بریم تهران منم میگم نمیتونم توی شهر غریب زندگی کنیم نمیتونم دوری خانوادم رو تحمل کنم از ی طرف باردار هستم دیگه ماه های آخرمه میگم نمیتونم بچمو تنهایی بزرگ بکنم نیاز به کمک مادرم دارم منم روحیه ی خیلی حساسی بخاطر گذشته و افسردگی که قبلت داشتم خیلی اذیت میشم کلی گریه میکنم و خودخوری میکنم انقدر توی بارداری گریه کردم که حد نداره الانم واقعا نمیتونم من خونمونو دوست دارم شهرمون رو دوست دارم نزدیک خانوادم هستم دوست دارم بچمو اونجا بزرگ کنم
توی گذشته به شدت سختی کشیدم الان سر هر مسئله ای همه ی اتفاقات تلخ برام مرور میشه و کل روزم خراب میشه واقعا از شوهرم انتظار ندارم با وجود اینکه میدونه من چقدر تنهام اذیتم کنه بعدشم که دعوا میکنیم میاد پیشم همش بنظرتون سریع باهاش آشتی کنم ؟؟؟ شوهرم پونزده سال ازم بزرگتره و از بچگی به گفته ی خودش عاشقم بوده و ما رفت و آمد داشتیم اما من متوجه ی حسش نشده بودم الانم بهش گفتم که اسم هر حسی رو عشق نزار چون بهش میگم اگه واقعا عاشقم هستی نزار گریه بکنم و بی تفاوت باشی نزار قلبم درد بکنه و احساس تنهایی بکنم
بنظرتون عشق اینجوری نیست که آدم نزاره طرف مقابلش برنجه ؟