رفتم خونه پدر شوهرم
من زیاد نمیرم اونجا
بعد شام به اصرار شوهرم رفتم
ولی اصلا یه وضعی دو تا جاری اونجا بودن .بعد جاری کوچک ه خونه پدر شوهرم زندگی می کنه
بچه هاشون با هم بزن بزن می کردن .بعد این دو تا هم با هم بگو بخند هر هر کر کر .به خدا نگید حسودی فلانی نه .انشالله همیشه بخندن
این بچه جاری کوچک هم مای بیبی ش پر شده بود
شلوارش هم خیس بود کسی نبود بره بشوره
بعد این وقت شب خونه پدرشوهرمو جارو می کشیدن الکی می خندیدن
پدرشوهرم هم حرص می خورد
بعد وسط جارو کشیدن خواهرشوهر و جاری کوچک اونقدر می خندیدن الکی
آخر سر مادر شوهرم گفت بابا همسایه میاد دم در من نخواستم
گوش نمیدادن
برادرشوهرا هم یکی می گفت من خسته م تو رو خدا پاشو بریم
یکی می گفت می خوام دوش بگیرم معذب م
اصلا عین خیالش ون نبود
من و شوهرم زود پاشدیم اومدیم
والا این روابط اجتماعی نیست اینا زدن جاده خاکی
بعد از این حرص می خوردم دخترم می رفت بچه جاری رو بغل می کرد اونم مای بی بی ش پر شده بود شلوارش خیس بود .بچه بی تاب بود
آخر سر شوهرم گفت ببر بچه رو عوض کن .گفت نه داداش خوبه هنوز پر نشده .بچه اونیکی جاری هم بیچاره وسط خونه خوابش برده بود