امروز صبح خیلی با انرژی پا شدم ورزش کردم صبحانه آماده کردم همسرمو راهی کردم
بعد خونه ما نزدیک دادگاه خانواده هست با دخترم داشتم می رفتم خرید کنم برای خونه
صبح ده اینا بود .دیدم یه زن چنان زجه ای میزنه یقه یه مردم گرفته بود می گفت چی کم گذاشتم برات .که خیانت کردی .به پهنا صورت اسم می ریخت مرد هم فقط می گفت ساکت صداتو شنیدن .ساکت
یعنی این اتفاق منو فیدبک داد چند سال پیش و خیانت شوهرم
من امروز وقت آرایشگاه داشتم و رنگ موو اصلاح ابرو و خرید لباس
با چنان حال بدی اومدم خونه
هیچ جا هم نرفتم غذا هم نخوردم کلا بی انرژی کف خونه افتادم
انگار به اون روز ها برگشتم حوصله هیچ کس رو هم ندارم
شوهرم هم چند بار زنگ زد دادم دخترم حرف زده