کاش کسی رو داشتم تواین شهرعریب هروقت دلم میگرفت یا مشکلی برام پیش میومد بهم دلگرمی میداد.چهارروز سقط کردم.نه خانوادم خبردارن نه خانواده همسرم.خودبخودی شد.هفت هفتم بود.ازون روز تاحالاشرایط جسمیم به کنار،کسی روندارم بگم حالم خوب نیست....انقدر درد روحی میکشم وکشیدم که روزگارم برخلاف تلاشهام پیش میره ...همسرم مدام سرکار..خانواده خودم سر خواهرم ودامادشون با ما اختلاف دارن و بحثمون شده دوسال پیش..اصلا انگار وجودخارجی ندارم من....پارسال بهمن ماه دختر هفت ماهه ام توشکمم فوت کرد ازاسترس زیاد.با وصع فجیعی بطور طبیعی زایمان کردم.بیمارستان اجازه ندادسزارین کنم.مثلا سزارینی بودم.....داغ اون نگذشته بود الانم اینطوری شدم.وسط این همه دلتنگی حرفم با خانوادمه که چرا نمیان بهم سربزنن منی که هیچ ادیتی بهشون نکردم....همش حرفام به خدا میگم اما تاکی!تاکی میخان بشینن یجا ونگن دختری هم داشتیم شاید مرده...همسرم هم دید خانوادم دوسال بهم سرنمیزنن کلی فرق کرد....این وسط کنایه ها و تهمتها و شماتتهای مادرش هم بماند.....وسط سقطم رفتم سجده میگم خذایا شکرت که پسرم هست.شوهرم هست........اما منم انسانم .....ازسنگم لابد...نمیدونم.فشاراقتصادی ....بدبیاریها....خانواده بی مسیولیتم....خانواده سرد و بی رحم همسرم............خدایا ممنونم
فقط درد دل بود.بماند یادگار ازروزای سختم