امروز ظهرخونه نامزدم بودم من ی شومیز باشلواردمپا تنم بود شالو چادرم داشتم بامادرش رفتیم تو آشپزخونه من میخواستم ظرفا رو بشورم اولش مامانش گفت نمیخواد زحمت نکش ولی من گفتم زشته اول اومدم باچادربشورم مامانش گفت چادرتو دربیار کسی نمیاد تو.بعدم رفت بیرون گفت نیایید تو الهه چادرشو برداشته بعد اومد تو آشپزخونه اون داشت وسایل دیگه رو جمع وجور میکرد منم ظرف میشستم حس کردم خیلی بهم نگاه میکنه ی کم که گذشت گفت وقتی میایی اینجا جلو پسرم یعنی همون نامزدم لباسای بازتر بپوش محرمته من فقط لبخند زدم هیچی نگفتم بعدیه ذفعه شروع کرد از اندام خودش تعریف کرد گفت من مجرد بودم اینقد لاغروخوش اندام بودمو...دیگه کلی چرت گفت من ازاون موقع رفتم تو فکر بعدم که تموم شد رفتیم بیرون برادرنامزدم رفته بود بیرون مادرش نذاشت چادر بپوشم همینجوری رفتم بیرون نامزدمم نگاهم میکرد خیلی ولی متوجه نشدم از نظرش اندامم خوبه یا نه الان اعصابم خورده به نظرتون نامزدم چیزی به مامانش گفته یا مامانه خودش میگه این حرفا رو؟