سلام روزتون بخیر😍😍😍
خدارو شکر بعد از خون دل خوردن فراوون خونمون اماده شد،میخایم ده روز دیگ برم سر زندگیمون و شروع زندگی مشترک و مستقل😍
شوهرم سی و دو سالش بود که بامن ازدواج کرد
بسیار ادم ریز بینی بوده سر ازدواج واسه همین زمان برد تا کیس مناسبش پیدا شه
الان که سی و سه سالشه از بچگی خرج خانوادشو داده بود هیچکسو نداشتن هیییییچکس،خودشون تنها ،پدرشم ک مرده بود،خلاصه هر جور بود سر کردن و سپری کردن زندگی رو،من تنها دختری بودم که بخاطرم قبول کرد زندگی مستقل داشته باشه،الان ک میخایم بریم سر خونه زندگیمون بعضی موقع ها مِنباب درد دل پیشم گریه میکنه میگ یاد خاطراطم با مادرمو برادرم میوفتم (احساساتیه)
ایا طبیعیه این واکنش هاش؟بهم گفته بود قبلا سختم بود جدا بشم از خانوادم الان برام عادیه تقریبا