سلام بزارین از قبل بگم که شما هم بفهمین چی میگم. من مادرشوهرم روز پیش رفتن شمال اول این و بگم تو ی ساختمون باهم زندگی میکنیم من هم تنها بودم شوهرم شب کاره شب اول خواهر شوهرم اومد پیشم فردا شب شوهرم تعطیل بود
ظهر گفت ب شوهرم که من شبا اینجا موندنی شوهرم صب سر کار نمیره خواهر شوهرم این و ب شوهرم گفت بعد منم گفتم من و ببر هونه مامانم صب میای دنبالم گفت نه گفتم چرا خوب گفت گفتم ک نه دیگه بعد خواهر شوهرم رفت خونشون منم ناراحت شدم خوب سر بچه هام داد زدم برگشت گفت چته سگ شدی چرا گاز میگیری عین سگ
هیچی نگفتم فقط گفتم درست حرف بزن موند ساعت شش رفت سر گار تا اون موقع ن من حرف زدم ن اون زنگ زده ب خواهرشوهر که ب من زنگ بزنه بگه برو خونه بابات منم گفتم چرا ب خودم زنگ نرد پس تا خودم حرف نزدم باهاش من نمیرم خونه مامانم