2821
2789

سلام بزارین از قبل بگم که شما هم بفهمین چی میگم.  من مادرشوهرم روز پیش رفتن شمال اول این و بگم تو ی ساختمون باهم زندگی می‌کنیم من هم تنها بودم شوهرم شب کاره شب اول خواهر شوهرم اومد پیشم فردا شب شوهرم تعطیل بود 

ظهر گفت ب شوهرم که من شبا اینجا موندنی شوهرم صب سر کار نمیره خواهر شوهرم این و ب شوهرم گفت بعد منم گفتم من و ببر هونه مامانم صب میای دنبالم گفت نه گفتم چرا خوب گفت گفتم ک نه دیگه بعد خواهر شوهرم رفت خونشون منم ناراحت شدم خوب سر بچه هام داد زدم برگشت گفت چته سگ شدی چرا گاز میگیری عین سگ

هیچی نگفتم فقط گفتم درست حرف بزن موند ساعت شش رفت سر گار تا اون موقع ن من حرف زدم ن اون زنگ زده ب خواهرشوهر که ب من زنگ بزنه بگه برو خونه بابات منم گفتم چرا ب خودم زنگ نرد پس تا خودم  حرف نزدم باهاش من نمیرم  خونه مامانم




موند ساعت  ۸ شب شوهرم زنگ زد کجایی گفتم خونه چرا نرفتی خونه مامانت گفتم بهش گفتم باهات حرف بزنم یعد اجاره بگیرم بعد برم گفت من ب ابجی گفته بودم که بره پس نرفتی دیگه نرو حق هم نداری از این ب ببعد اسم حانوادت و بیاری قط کردم نشستم گریه کردم زنگ زد ب خواهر شوهرم چرا من نرفتم خونه مامانم اونم گفت من گفتم بعد شام بره شام گذاشته بود حیف بود از طرف من اومد اون بعد منم پاشدم ساعت ۹ رفتم خونه مامانم   خواهر شوهرم گفت تو برو من خودم زنگ میزنم بهش میگم من ب زور فرستادم نمی‌رفت ساعت یازده زنگ زد بهم گفت کجایی گفتم اومدم خونه مامانم الان چرا رفتی گفتم باهات حرف بزنم اجازه بگیرم بعد گفت الان اجازه گرفتی رفتی منم توضیح دادم من شام گذاشته بودم گفتم ابجی هم بیاد بخوریم یعد برم قشنگ آروم خدافظی کردیم آره شب خدافظی کردیم موند دیروز ساعت ۲ بهش زنگ زدم بیا ناهار خونه مامانم باهم بریم برگشت گفت من نمیام ناهار هم نمی‌خورم ب مامانت بگو آژانس بگیره تورو بیاره خونه منم مامانم ناراحت شد گفت خودش ماشین داره اومد اومد نیومد هم میمونی اونجا ساعت ۳ زنگ زد پس کجایی گفتم بیا دنبالم ناهار هم بخور بعد بریم برگشت گفت تو گوه میخوری با مامان بابات بدرک نیا زنگ زدم مادر شوهرم پسرت این جوری میکنه دهن اون باز شد که تقصیر توعه میزاشتی من میومدم بعد میرفتی خونه بابات واجب بود مگه منم وفتی اونا خونه باشن شوهرم اجازه نمیده شب و بمونم خونه بابام تو چهار سال اولین باره میموندم.   با مادرشوهرم بحثم شد گریه کردم بابام و مامانم عصبی شدن هر چی از دهنشون در اومد بهم گفتن زنگ زدن شوهرم جواب نداد زنگ زدن پدر شوهرم اونم جواب نداد گوشی پدرشوهرم و مادر شوهرم برداشته بود که پدر شوهر نفهمه بابام دوباره زنگ زد شوهرم گوشیش و جواب داد گفت بیا اینجا کارت دارم اول نمیومد بابام گفت پنج دقیقه خلاصه اومد  دوتامون دهنمون باز شد حرفای چهار سال پیش کی چیکار کرده کی چی گفته رو پیش مامان بابام گفتیم کتک خوردم فش شنیدم همشونو گفتم بهشون پاشدم اومدم خونمون مادرشوهرم اومد بالا هز چی از دهنش در اومد گفت بهم رفت بعد خواهر شوهرم اومد اونم گفت رفت تا ساعت ۱۲ شب فقط گریه میکردم دوتا بچه دارم یکی ۲ سالشه یکی ۵ ماهه چیکار کنم الان شوهرم از سرکار اومده رفته خوابیده گفتم بیا ناهار. بخور پتو رو کشید رو سرش خوابید توروخدا خواهرانه راهنمایی کنین

راستش یه جایی خسته شده بودم از اینکه هر رژیمی می‌گرفتم یا سخت بود یا وزنم برمی‌گشت. آخرین چیزی که امتحان کردم رژیم فستینگ دکتر کرمانی بود و تو ۲ ماه ۱۰ کیلو کم کردم، بدون احساس گرسنگی. مهم‌تر اینکه نه صورتم لاغر شد نه ریزش مو گرفتم.اگه خواستین، یه سر به سایتش بزنید و رژیم فستینگش رو ببینید.

مادرشوهرم سر سنگینه باهام ماکارانی گرفتم من ۱ ۵ هستش کلفته ما دوست نداریم مادرشوهرم اینا دوست دارم بعد سه روز فقط سلام علیک بود حرف زدنمون الان رفتم پایین میگم مامان این ماکارانی رو بیا تو ب من ماکارانی بده در حالی که من تو گازش دیده بودم داشت گفت ندارم چیکار کنم

سر یک ماجرای کوچیک چقدر ماجرا پشتش درست شد 

خیلی بزرگش کردی عزیزم یا خیلی حساسی یا چندوقته این حرفا رو دلت مونده بهانه شده واسه منفجر شدن . در هر حال توی زندگی مشترک باید صبوری کرد و گذشت و فراموش کرد و ساده گرفت اصلا جای حساس بودن یا کینه توزی نیست 

خسته ام از خسته‌شدن 🙃
دیشب آشتی کردیم خودم رفتم منت کشی مشکلم الان مادرشوهرم که حرف نمیزنه باهام حرف میزنه ها سرسنگین

یه غذایی یا کیکی درست کن ببرین خونه مادرشوهرت با هم بخورین و با محبت کردن  بهش از دلش در بیار 

یه غذایی یا کیکی درست کن ببرین خونه مادرشوهرت با هم بخورین و با محبت کردن  بهش از دلش در بیار&n ...

 اونا عاشق دلمن  پدرشوهرم حرف میزنه ها باهام الان پسر کوچیکم بردم دادم بهش گفتم نگهش دار شام بپزم بیام ببرم بنظرت دلمه درست کنم بگم بهش شما شام نزارم من میزارم میارم حیاط میخوریم همیشه غذا رو حیاط میخورن ب خواهر شوهر هام بگم اونام دوست دارم بخدا دلم میگیره وفتی میبینم ناراحتن از دستم مادرشوهرم خوبه ها ولی بعضی موقع ها این جوری میکنه

به نظرم الان آشتی کن ولی با سیاست کم کم از زندگیت بیرونشوت کن

چرا شوهرت به خواهرش میگه تو بری خونه بابات یا نه

به مادر شوهرت ربطی نداره تو کی می ری خونه بابات

چقدر تو عجیبی دختر تا حالا ندیدم عروس اینقدر حرف گوش کن خانواده شوهر باشه تازه عذاب وجدان هم داری؟؟؟

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2823
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز