قبلا دختر مذهبی بودم
آروم و سر به زیر و مهمون دوست و فامیل دوست و خانواده دوست و...
۱۳_۱۵سالگیم طی اتفاقی که سرم خود این خانواده آوردن عوض شدم شدم یه دختر که میگن مغروره
چادر نداره ولی آنچنان هم تیپش باز نیست
دیگه مذهبی نیست و خانواده و فامیل و... بخاطر درس نمیبینه و ببینه هم عین قبل مهربون نیست و کلی چیزای دیگه...
چند ساعت پیش که این حرفو گفت ناراحت شدم خدایی (داداشم فک میکنه من رل دارم و کلا تو گوشی هر غلطی میکنم درحالیکه من اصلا غیر اینجا برنامه دیگه ای ندارم)
یجوری شدم انگاری دیگه واقعا یدقیقه خودمم خودمو بخاطر اینکه اون منو دوست ندارع دوست نداشتم
ولی یاد گذشته افتادم یاد وقتایی که خودشون تبدیلم کردن به اینی که الآنم
قبول دارین هیچ کسی دوست نداره عین سنگ خودشو بگیره درحالیکه بعضی وقتا نیاز داره از بقیه کمک بخواد؟ولی خب منو خودشون تغییر دادن
داشتم فکر میکردم بزار هر چی میگه بگه
دو سال دیگه وقتی تو اوج ببینتم همه چی حله
مگه نه؟
نگین بخاطر سن بلوغه و... یکی از بلاهایی که بخوام از گذشته بگم که سرم آوردن این بود که داشتن تو اول های ۱۳سالگی ازدواج زوریم میکردن