سلام خانمها رفتم خونه مادرشوهرش سر ناهار پدرشوهر و مادرشوهر پاشون درد میکنه بالای مبل غذا میخورن پدرشوهرم بهم گفت کاسه خورشت رو میدی دادم بهش گفت اون رو بزار برای خودت بعد چند دقیقه مادرشوهرم گفت اون کاسه خورشت رو میدی بهش دادم پیش من دیگه خورشت نبود پدر شوهرم گفت اون کاسه خورشت رو بده پیش عروس من و تو باهم میخوریم با حرص صدام کرد کاسه رو بگیر هرچی پدرشوهرم میگفت این کاسه رو بگیر نمیگرفت میگفت گوشت رو بگیر زمر میرفت براش آنچنان کاسه خورشت رو به میز کوبوند که پدرشوعرم بهش گفت این اخلاقا رو نداشته باش اول کاسه خورشت رو میندازم حیاط بعد تو رو میندازم خیلی ناراحت شدم یعنی حساسم من