دوستان ۵سال از عقد و ۴سال از عروسی گذشته بود
هفته پیش ثبتش کردیم تو محضر
جفتمون انتخاب هم بودیم و با کلی سختی بهم رسیدیم
اوایل ازدواج هم با هم اختلاف داشتیم
به خانوادم مشکلمون رو درز نمیدادم چون ازشون دور بودم و نمیخاستم از زندگیم چیزی بدونن
فقط ماه های اول،یه بحثی داشتیم کع پدرم گفت برگرد
اما من نخواستم،چون هنوز دوسش داشتم،الانم پشیمون نیستم که چرا اونموقع جدا نشدم
چون اگه جدا میشدم با اطمینان نبود….و همیشه ناراحت بودم که چرا نموندم و درستش کنم
بعد ۵سال دیگع کاملا به این نتیجع رسیدم
بازم من خیلی تلاش کردم،اگر من براش مهم بودم و زندگیش رو میخواست باید به خودش تکون میداد و بی اعتمادیش که پایه و مبناش رو افکار پارانویاش بود رو سعی. میکرد اصلاح کنه،چون بهش گفته بودم که کمکش میکنم و بریم برا درمان که نیومد….
اما حال حاضرم:
از تصمیمی که گرفتم به شدت خوشحالم،نه اینکع بگم طلاق خوبه ها،بین بد و بدتر،بد رو انتخاب کردم….
الان ارامشم بیشتره…..برا خودم وقت میگذارم،به تغذیم میرسم،کسی نیست که ارامشمو بگیره،برا زندگیم خودم تصمیم میگیرم بدون مانع،انگیزم بیشتره برا ادامه زندگیم….و مطمینم مسیرم روشن تره و هر دو سه هفته یکبار با مشاورم که چندین ماهه از قبل جداییم باهاش درارتباطم صحبت می کنم….و سرکارمم میرم
اما اسیب های جداییم در حال حاضر:
تمایلی قلبا به لوازم خانگی که جهیزیم بود و الان خونه اجاره کردم توش ریختم ندارم،با اینکه خونه مستقل گرفتم دوست ندارم برم تو اون خونه و پیش خانوادم میمونم
چون واقعا منو اذیت کرد تو این ۵سال،منو نمیخواست اما بخاطر مهریه هم بهم نمیگفت برو و منو لنگ در هوا نگه داشته بود،نه محبت کلامی و غیر کلامی میکرد و نه شوهری،اما چون من از نیت واقعیش خبر نداشتم تلاشمو میکردم کتاب میخوندم مشاوره میرفتم،بهش بها میدادم اما بازخوردی نمیگرفتم
الان در حال حاضر خیلی از جنس مذکر بدم میاد و هیچ تصوری از ایندم در کنار یه مرد ندارم
تصور الانم اینطوره که همه مردا خواه ناخواه به ادم اسیب میزنن و چه بهتره که ادم خودشو درگیر این روابط نکنه،چون تا ۶ ماه اول رابطه هیجاناته که بعد اینکع دل سپردی تازه مشکلات شروع میشه
اما از جهتی دیگه الان ۳ ماهه که کامل کامل تنهام
و تو ۵سال زندگی هم محبت زیادی دریافت نکردم
و از لحاظ احساسی هم دوست دارم کسی کنارم باشه که لیاقت با من بودنو داشته باشه و هم دوست ندارم بخاطر اسیبی که خوردم کسی کنارم باشه….
گاهی اوقات ناخوداگاه ذهنم درگیر اون روزایی میشه که کنارش زندگی کردم،البته روزای خوشمون زیادنبود ،نه مسافرتی نه عشق و علاقه ای
اما خب من بهش پایبند بودم و باهاش زندگی کردم
در حال حاضر پسرایی هستن که سمتم میان،از لحاظ ظاهری و مالی اوکی هستن
اما در حد یه سلام که میکنن و پیام میدن
دیگه دست و دلم به ادامه حرف زدن باهاشون نمیره
نه اینکه اونا رو به عنوان کیس ازدواج ببینم
حتی برای صحبت هم انگار یدفعه قفل میشم…
گاهی اوقات هم از خودم ناراحت میشم که چه ساده اعتماد کردم و ادامه دادم…..