سلام اين موضوعي كه ميخوام مطرح كنم در رابطه با قهر منو خالم هست
موضوع از اين قراره كه طرف هر چي بهش ميگفتم ميرفته به اون يكي خالم ميگفته بعد اين خالم هم هر چي به اوني كه الان باهاش قهرم ميگفت ميمومد به منو مادرم ميگفته حالا خودشو مامانم اشتي كردن ولي يه سال شد و من اصلا دوس نداشتم ديگه تو زندگيم باشه با اينكه صميمي ترين خالم بوده و هر چي راز داشتم بهش ميگفتم حتي وقتي بچه بودم تموم تدريسام رو خودش انجام ميداد خيلي دوسم داشت و منم همينطور به حدي كه عين دختر بودم براش اما متاسفانه بگو مگو هايي كه پيش اومد همه چيز رو خراب كرد و الان دشمنيم انگار نه من دوس دارم ببينمش و نه اون حتي وقتي مياد خونمون ميرم تو اتاق تنها ميشينم تا اصلا نبينمش و خودشم از اين موضوع گلايه ميكنه پيش. مادرم و ميگه كه دوس ندارم بيام خونت چون دخترت ميره تو اتاق و نميخواد منو ببينه
بين دوراهي موندم نميدونم خودم واسه اشتي پاپيش بزارم يا كلا موضوع رو ول كنم از طرفي هميشه ميگم نميتونن زحماتش رو در حقم فراموش كنم گاهي هم عذاب وجدان مي گيرم واقعا نميدونم چيكار كنم به زاهنماييتون نياز دارم
ممنون بابت وقتي كه گذاشتين