مامانم همش سختی میکشه
این میکروب کوفتیو گفتم تموم بشه با هم بریم تفریح و مسافرت
حالا باردار هم شده
خودشم ناراضیه
خوشی و شادی به مامان من نیومده انگار
برای همین ناراحتم نمیخوام به دنیا بیاد
همینجوریشم همش مسخره میکنن میگن چه زود ازدواج کردی انگار دخترت خواهرته فلان
همش زخم زبون میزنن میگن چه عجله ای داشتی انقد زود ازدواج کردی
دیگه یه ذره فهم و شعور ندارن که
یجوری ناراحتم که انگار جون من ذره ذره داره در میره