قرار بود دیگه فامیل هنرستانی من نبینم هشت ماهه عقبیم قول داده بود شوهرم کسی هم بمیره نریم زدو شانس من پدر بزرگش چهار روز پیش فوت کرد منم مجبوری مادر شوهرم برد شهرستان شوهرم هم بعد من اومد دوازده ساعت شوهرم موند شب پیشش که نبود یه دختر خاله داره ده سال ازش بزرگتره چون تو دوستی گفته بود بهم این خیلی س ک س یه یه گفته بود در موردش میگن س ک س یه که الان میگه پسر عموهاش در موردش این حرفو زده بودن منم بچه بودم به تو گفتم در موردش من نمیدونم س ک سی یعنی چی الانم خلاصه دختره خیلی لاغره هی اومد بهم گفت خیلی چاقی با اینکه میدونم حسرت میخوره من پرم چاق نیستم هی گفت خیلی شله بدنت این دختر به کنار با خانواده عموش هم یه دختر داره مشکل دارم اونهم بودن که به شوهرم گفته بودم حق سلام هم نداری رید به زن عموش اومد سلام کرد به شوهرم اونم محل نداد بهش چون شب قبلش زن عموش محلش من ندادم دیگه سمت من نیمه رفت سمت شوهرم که تو بغل من نشسته بود گفت تسلیت اونم محل نداد بهش انقدرر عوضین که منو آدم حساب نکرد زن عموش دخترش یک سال از شوهر من بزرگتره خیلی کرمه
عروسی گفتم نمیخوام بگیرم که اینارو نبینم حالا دیدم الانم باید بنظرتون چهلم برم شهرستان یا نرم