از سر سجاده بلند شدم
اومدم بهتون بگم بعداز نمازم برای همه تون دعا کردم
بچه که بودم روزهایی که نماز صبحم رو میخوندم
وقتی از خواب بیدار میشدم اونقدر خوشحال بودم
میگفتم چون نمازم صبحم رو خوندم خدا امروز منو دوست داره
باور کنید خوشحالی اون روزها هنوز یادمه
همش با لبخند به آسمون نگاه میکردم و با اون دل کوچیکم خوشحالی خدارو حس میکردم
وقتی خودم رو شناختم شروع کردم به حرفهایی که خدا تو قرآن زده عمل کردن
تمام تلاش خودم رو کردم نمیگم کامل ولی تا جایی که تونستم سعی کردم به حرف خدا گوش بدم
خواستم خدا دوستم داشته باشه
ولی...
الان روز و حالم یه جوریه که شک دارم خدا دوستم داشته باشه
امشب تو مهمونی هرکسی رو دیدم که حالش خوبه و بچه داره و... باور کنید به خاطر این چیزها ناراحت نشدم
فقط برای اینکه فکر کردم که شاید خدا منو دوست نداشته که منو از همه چیز محروم کرده ناراحت بودم😔