الهی عزیزم ،خیلی بده که عزیزترین کسای آدم چنین خاطراتی برامون به جا بزارن منم از پدرم دل خوشی ندارم چون خیلی فرق گذاشت ومیزاره بین منو خواهرناتنیهام ،واقعا داشتن یه خانواده خوب همیشه یکی از حسرتام بوده
مادر بزرگم آدمی بود که منو به اندازه جونش دوست داشت ،مثلا تا 15و16سالگیم خیلی دوران خوبی کنارش داشتم
ولی یهو بعدش هم سنش رفت بالا هم بیمار شد ،هم آلزایمر قاطیش شد
حالا خودت در نظر بگیر من یه دختر نوجوون تو اوج غرور با مادر بزرگم زندگی میکردم ،همه هم توقع داشتن من باید ازش نگهداری کنم وبهش برسم چقدر اذیت شدم اون زمان
هم سنم کم بود هم واقعا از توانم خارج بود.
شده بودم یه آدم افسرده یعنی بدترین دوران زندگیم بود ،چقدر حرف مفت مردم پست سرمون بود
تا این که 20سالم بود مادر بزرگم فوت کرد
گاهی میگم کاش همون 15سالگیم تموم میشد ،من اون 5سال انقدر سختی نمیکشیدم که بخوام از مادر بزرگم کم کم متنفر بشم
آدمی که خیلی برام زحمت کشید نذاشت برم زیر دست نامادری ازم نگهداری کرد،کاش اون پنج سال کمی صبورتر بودم
حالا که پدرم زنده هست برعکس مادر بزرگم که هوامو داشت ،از پدرمم متنفر شدم به خاطر سردی خود پدرم
بازم خدا رو شکر که خودمون سالمیم و احتیاج به احدی جز خدا نداریم