اگه یروز ازم بپرسن بدترین حس دنیا چیه میگم : شاید بدترین نباشه اما صددرصد جزو چند حس بده این دنیاس😔
عاشق شدم ازدواج کردم از خانوادم خیلی دورم خیلی...
حالت عادی همه میگن کاش من مریض شم مثلا شوهرم نشه بد مریضه و فلان ولی من میگم خدانکنه من مریض بشم چون هیچکس حتی یه کاسه سوپم برام نمیفرسته چه مادرشوهر چه خواهرشوهر چه جاری ماشالا تعدادشونم زیاده ولی همه فقط یار زبانی هستن همین....
الان چند روزه استراحتم درسته نمیدونن iui کردم ولی فک میکنن مریضم و استراحتم یدونشون یبار نگفت کاری داری یا نه البته اگه بگن هم من نمیگم بیان برام کاری کنن چون میرن پیش همدیگه میگن خونش فلان بود بهمان بود بخاطر همین من تو بدترین شرایطمم هیچوقت نمیتونم استراحت کنم شوهرمم واقعا کار کردن یا غذا اصلا بلد نیست😪
گاهی خیلی دلم برای خودم میسوزه
خوشبحال اونایی که خواهر مادر نزدیکشونه یا لااقل یدونه فامیل خودشون تو شهرشون هست اونقدر احساس تنهایی میکنم که میگم لااقل کاش یکی از عموها یا داییا یا خاله و عمه هام تو این شهر بودن تا در این حد غریب نبودم
از خانوادم دورم برای اینکه فکرو خیال منو نکنن هیچوقت دردامو بهشون نمیگم هیچ دوستی هم ندارم الانم تو این روزای انتظار روزام دارن خیلی سخت میگذرن کاش لااقل ازمایشم مثبت بشه😓
تورو خدا دعا کنید برام