2777
2789
عنوان

اینکارش ینی چی

215 بازدید | 35 پست

ی آقایی از همسایه ها مجرده ازمن چندسال کوچکتره 

خانوادمو میشناسه مادرمو همیشه میبینن سلام و علیک دارن 

مادرش و پدرش و بقیه منو دیدن 

مادرش دوسال پیش از مامانم واس من خواستگاری کرد 

مادرم گفت واس برادرشه من ج منفی دادم و یبار ک باز مادرش ب خودم گفت بهانه ای اوردم و ج منفی گفتم ک مادرشم متوجه بشه بعد یمدت کم رفتم مغآزشون و از پارسال همین پسره ینی برادر کوچکه پیشنهاد کمک بهم داد واس کارای بازسازی خونم .خ کمک کرده هوامو داشته این دوسه ماه اخری از هر دری صحبت میکرد شوخی و فلان واسم فلان خوراکی بخر 

فقط اسم کوچکمو نمیگفت نام فامیلم میگفت ولی خ سربسر میذاشت مادرش چنبار گفت دلم میخاد این پسرام داماد کنم ولی دختر خوب پیدا نمیشه منم فکر کردم بهم علاقه داره بیشتر رفتم جلو مامانش و برادرشم شوخی میکرد همگی میگفتن فلان آزمون قبول شدی شیرینی بیار و منم اخری ها حتی پیشش معطل میشدم میموندم یا روی صندلی مینشستم از همجا صحبت میکرد خودش اخلاقهاش خانوادش

شما برداشتتون چیه؟آیا فکر میکردین بهتون علاقه داره؟ صبر کنین بقیشو پست دوم مینویسم ک چی شد 

 

نی‌نی سایتی‌های عزیز

دنبال یه جای مطمئن برای یاد گرفتن نکات بارداری، نگهداری نوزاد، تربیت کودک و بهبود رابطه با همسر هستی؟

توی کانال "بله" ما هر روز:

✅ نکات کاربردی مادر و کودک

✅ آموزش‌های تربیتی

✅ توصیه‌های روانشناسی خانواده

✅ ایده‌های رشد و بازی با کودک

✅ مطالب سلامت زنان و بارداری

و کلی مطلب جذاب دیگه منتشر می‌شه...

به جمع ما بپیوند و از این محتوای  کاربردی استفاده کن.  🌷

هفته پیش جمعه بود ک رفتم خرید کنم حرف زدیم گفت جمعه ها دلم میگیره گفت خانوادش یکم آشفته است و ظاهرمون نبین گفت عاشق ی دختر از شهر دیگ بود و کاملا اوکی بودن مادرش بخاطر دوری راه مخالفت کرده ینی مادر پسره 

بعد اونام ناراحت شد کم کم خانواده دختره هم مخالفت کردن هردو اقدام ب خودکشی کردن ک انجام نشد و مانع شدن هرکدوم جداگانه شهر خودشون 

گفت و گفت 

چشماش قرمز شده بود 

گفتم برو دنبالش گفت نمیشه گفتم پس فراموشش کن گفت نمیشه 

منم ناراحت شدم بعد چندروز پیش ی بحران بزرگ خانوادگی واس خودم پیش اومد ک با مادرم بود و بعد ایشون کمک کرد با مامانم حرف زد و قضیه رو جمع کرد آشتی کردیم بعد تو همون زمان آشفتگی من قبل آشتی با مامانم سر حرف باز شد فهمید بهش علاقه دارم یهو گفت ن تو مث دوستی یا خواهری واسم 

گفتم رفتارتون دوسال اینجوری نبود ک 

 

گفت من از بعد اون دیگ نمیتونم با کسی باشم گفتم پس این رفتارا چی بود گفت نمیدونم با همه شوخی و خنده و گرم گرفتن انگار داره با دخترخاله هاش و بقیه دخترای فامیل باهمه صمیمی میگیره 

باهم یبار سوار ماشین بودیم با دختری ک سوارش کردیمم هی کنجکاوی میکرد ناراحت شدم چنتا سوال ازش پرسید بعد ک دختره رفت بهش گله کردم چرا بقیه رو انقد سوال پیچ میکنی میگفت خودش میخواست صحبت کنه گفتم تو نباید هی باهمه گرم بگیری 

دوروزه بحث پیامکی داریم گفتم با احساسات همه داری بازی میکنی چون متوجه شدم دخترخالشم دوسش داره بعد این گفت اونم مث خواهرمه

گفتم پس عادت کردی رفتارت با همه پرمحبت و خاص باشه تا علاقمند بشن بعد بگی نمیخام مث خواهرمی 

دیگ‌الان قهریم

 

بهم گفت اوایل ک میومدی میگفتم چ دختر مغروری 

الان میگم نکنه فقط میخواست غرورمو بشکنه

یا همش درباره سنم کنجکاوی میکرد همه گفتن لابد میخاد ازت خواستگاری کنه ولی وقتی مشکلات خانوادگی و سن دقیقم گفتم همون شب گفت ن تو مث خواهری واسم 

نکنه چون اینارو فهمید اینجوری گفت 

منم دیشب اخر گله گذاری هامون بهش گفتم راستشو بگو بعد تموم این دوسال ینی هیچ حسی جز خواهربرادری نداشتی جواب نداد بعد ۶ساعت پیام داده حالم بده نمیتونم ب سوالت جواب بدم ببخشید

اینکارش ینی چی 

امروز صبح بهش پیام دادم خ خشک و رسمی نوشتم سلام و درباره ی قسمت خونم پرسیدم اصلا جوابم نداد 

 
نباید راجب مشکلاتت باهاش حرف می‌زدی 

نمیشه اخه پای خودشم وسط ماجرا بود با هم رفتیم خونمو دادیم رهن ک من بتونم جای دیگ دورتر از مامانم خونه بگیرم 

مامانم فهمید آشوب بپا کرد رفت دم مغازه اون 

بهم گفت ببین معدم درد میکنه از اضطرابه دیشب ک مادرت اومد انقد عصبانی و توپش پر بود دوستم فلانی رو ک دیدی تا مادرتو دید ترسید فرار کرد منم گفتم من هیچی نمیدونم دخترت هرکار کرده من خبر ندارم (قبلش هماهنگ کرده بودیم ک اگ مامانم فهمید من گردن بگیرم پای اونو وسط نکشم)بعد گفت خدا رحم کرد مادرت رفت اگ مامانمو میدید میگفت پسرت مخ دخترمنو زده ابروم میرفت گفت فقط بخاطر کمک بهت اینکار کردم اخه مظلومی مامانت خ آشوبگره دوستشم ی هیکلی هست اون فرار کرده بود گفت این خانمه خ عصبانی بود شانس اوردی پدرمادرت نفهمیدن 


 
نمیشه اخه پای خودشم وسط ماجرا بود با هم رفتیم خونمو دادیم رهن ک من بتونم جای دیگ دورتر از مامانم خون ...

بنظرم دیگ سمتش نرو باهاش سرد برخورد کن البته این نظر منه کلا هر چقدر سردتر باشی ب نفعته حساب کارم میاد دستش 

دختر پاییزی .وزن اولیه ۶۵ وزن هدف ۵۵  

مامانم راهم نداد شب تو خونه 

جایی نداشتم برم گفت واستا درستش میکنم گفتم ن میرم حرم اونجا امنه 

اومد دنبالم نذاشت برم حرم 

گفت تو ماشین بشین بعد زنگید ب مامانم ۳ساعت حرف زد چاخان التماس همچی تا اخر گفت من دخترتو راضی کردم بیاد بنگاه فسخش کنه هرچی شما بگین رو انجام بده بعد بهم گفت یا کلا با مادرت آشتی کن یا میخای مستقل بشی بدون برنامه کاری نکن یهو اینجوری پرتت کنه تو خیابون 

 
بنظرم دیگ سمتش نرو باهاش سرد برخورد کن البته این نظر منه کلا هر چقدر سردتر باشی ب نفعته حساب کارم می ...

از اونجایی ک دیدم با دختری ک سوار ماشین کردیم  هی سوال ازش پرسید دلم بد شد بهش

انگار آمار همه رو میخاد بدونه وقتیم دختره رفت گفتم کارت زشته میگفت ن خودش دوسداشت ازش بپرسم وگرن باهام حرف نمیزد 


 
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2834
2835
پربازدیدترین تاپیک های امروز
2108