ی آقایی از همسایه ها مجرده ازمن چندسال کوچکتره
خانوادمو میشناسه مادرمو همیشه میبینن سلام و علیک دارن
مادرش و پدرش و بقیه منو دیدن
مادرش دوسال پیش از مامانم واس من خواستگاری کرد
مادرم گفت واس برادرشه من ج منفی دادم و یبار ک باز مادرش ب خودم گفت بهانه ای اوردم و ج منفی گفتم ک مادرشم متوجه بشه بعد یمدت کم رفتم مغآزشون و از پارسال همین پسره ینی برادر کوچکه پیشنهاد کمک بهم داد واس کارای بازسازی خونم .خ کمک کرده هوامو داشته این دوسه ماه اخری از هر دری صحبت میکرد شوخی و فلان واسم فلان خوراکی بخر
فقط اسم کوچکمو نمیگفت نام فامیلم میگفت ولی خ سربسر میذاشت مادرش چنبار گفت دلم میخاد این پسرام داماد کنم ولی دختر خوب پیدا نمیشه منم فکر کردم بهم علاقه داره بیشتر رفتم جلو مامانش و برادرشم شوخی میکرد همگی میگفتن فلان آزمون قبول شدی شیرینی بیار و منم اخری ها حتی پیشش معطل میشدم میموندم یا روی صندلی مینشستم از همجا صحبت میکرد خودش اخلاقهاش خانوادش
شما برداشتتون چیه؟آیا فکر میکردین بهتون علاقه داره؟ صبر کنین بقیشو پست دوم مینویسم ک چی شد