جالب اینجاست که ما شهر دیگه هستیم. و خانواده شوهرم هم یه شهر دیگه هستند. قبلنا همیشه می اومدند خونه ما مسافرت و تفریح.
الان دیگه گرونی شده. نباید بیایند.
مادرشوهرم نمیفهمه. زنگ میزنه من با پسرم و زنش و بچش بیایم خونتون سه روز بمونیم.
والله من و شوهرم تا حالا شب خونه برادرشوهر ها نموندیم.
قدیما زیاد می اومدند. فرق میکرد.
الان دیگه من نمیتونم. حوصله هم ندارم.