ی بار که خونه ما مهمون بودن خاهر شوهر میخاس بره تا خونشوون و بیاد مامانش گفت دیگه زنگ نزن کلید بنداز بیا
این یکیش
یکی هم دیروز عموی اقام اومد دنبال منو خاهر شوهرم ک بریم خونشون برای کمک نذری
وقتی غروب اومدم دیدم گاز فلکش بستس
به اقام گفتم اومده بودی خونه
گف نه بعد گف اره ی سر اومدم بعد اینکه رفتی گاز رو بستم گفتم چی گفت گازو بستم نبستم؟گفتم چیو میگگی گفت گازو نگاه کردم
در حیاط خلوتو من خودم قفل کرده بودم
گفت درو قفل زدم
خندیدم گفتم خیلی دروغ میگی
چون ما داشتیم میرفتیم فورا سوار موتور شد بره سرکار دیر هم ککرده بود مامانش کنار خونمونه خیلی هم فضوله شوهرمم نمیتونع نه بهش بگه چون بچه ننس
ماجرای دیشبه اصلا از یادم نمیره چ کنم