عکسات رو دونه به دونه پست می کنن و اسمت رو نفر به نفر فریاد می زنن
و برام سوال می شه که تو چی داشتی که غمت رو دلامون سنگینی میکنه؟
باهات حرف میزدم و میگفتم ، هرکی که تو رو نشناسه ، با خوندن اسمت روی سنگ قبر فکر دیگه ایی به سرش میزنه نه؟!
_حاج جهاد عماد مغنیه_
یه فرمانده شصت یا هفتاد ساله که بعد از کلی نبرد شهید شده!
غافل از اینکه همش یه جوون بیست و سه ساله پشت این غمه!
سال و ماه ها رو میشمارم و مدام تکرار میکنم که چند وقت دیگه مونده به بیست و سه سالگیم؟
به عین میبینم ظهر سوم بهمن رو ، اما نمیدونم که کجایِ این غصه موندم!
سرم به چی و کی گرم شده!
توی کدوم باتلاق این مصیبت خونه گیر کردم!
تو ببخش منو اگه سخته که بنویسم
شهید عاید ابو حرب!
شاید الانم تو همون باتلاق موندم و نمیفهمم
شاید هنوز خیلی مونده که بیست و ساله بشم
