صبح ساعت شش صدای دعوای همسایه چسبیده مون اومد ، یه بچه ی دو سه ماهه هم دارن. من از حرفاشون اینطور برداشت کردم که بچه هی گریه میکرده و اون دو تا هم بی خواب ، خلاصه خل شده بودن دعوا میکردن. یه لحظه صدای کتکاری که زنه میگفت نزن و مرده هم میگفت آخه چته بچه چرا آروم نمیشی اومد. انقدر حالم بد شد فکر کردم داره بچه رو میزنه و پرت میکنه نتونستم خودمو نگه دارم رفتم در خونشونو زدم گفتم کمک میخواهید. هم اعصابم خرد شده و هم نمیدونم کار درستی کردم یا نه.
درسته گفتن نه و فلان و منم زود اومدم اما بعد زنگه آروم شدن و پنج دقیقه بعدم کلا دعواشون قطع شد .
یاد اون بی خوابی های شیردهی افتادم که آدم چنان عصبی میشد که مثل دیوونه ها رفتار میکرد.
بهم انرژی مثبت بدید یکم آروم شم😑