بخدا خودمم تاحالاندیدم.
زنه داره اسیرم میکنه
داره منو به گوه خوردن میندازه
میگه اگه اونابرات نخرن منم نمیخرم چیزی برای شوهرت.
گفتم خب نخرمگه زورکردم پاتختی بگیری.
میگه توواسه عقدت چادرنگرفتی
گفتم نگرفتم چون نه سره عقدچادرگذاشتم نه میشه بااون چادرای حریرنازک نمازخوند
بجای چادر یه پارچه مانتویی خوب گرفتم.
تموم روانموبهم ریخته