بچه ها باورتون نمیشه! برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.
مثلاً حامله بودم میگم بریم چکاپ میگه وقت ندارم بعد یهو داداشش زنگ میزنه زن منو ببر دکتر به اون میگه ...
به نظرم با اونا رودربایستی داره تو رو از خودش میدونه میگه اگه ناراحتم باشه بعدا از دلش در میارم ولی میترسه اونا از دستش ناراحت بشن یا قضاوتش کنن و شایدم مث شوهر من مهارت (نه گفتن) رو نداره
میدونم گلم منم بالاخره تو این چندسال خیلیشو به روی خودم نیاوردم ولی خب بعضی وقتام آدم دلش میشکنه&nbs ...
شوهر منم خیلی بهتر شده... قبلا مثلا شوهرم از سرکار که میومد تا یکی دوساعت از شدت خستگی برج زهرمار بود و من اصلا جرات نمیکردم درخواستی داشته باشم اگرم درخواست چیزی میکردم شروع میکرد دادوفریاد که خستم و... ولی یدفعه میدیدم شوهرم تازه 10 دقیقس از سرکار اومده بعد جاریم نسخه ی دکترشو میورد که شوهرم بره داروهاشو بگیره شوهرمم سریع میرفت میگرفت میورد... یا مثلا مریض بوده مامانش زنگ میزد که باباتو ببر تا فلان جا میرفت.... بعدها بهش گفتم مگه تو بچه ی تو دست اینا هستی؟ جاری خودش شوهر داره پسرشم بزرگه میتونه بره داروخونه... یا مثلا میگفتم (با زبون خوش و حالت دلسوزی نه اینکه دعوا کنما) میگفتم ای بابا مامانی میدونه تو الان خسته ای به اون یکی داداشت نگفته به تو زنگ زده... یه چند بارم شیطونی کردم گفتم مامانت به علی(داداشت) گفت منو برسون فلان جا علی هم گفت من حوصله ندارم.. اینم دید که اینا همیشه در هر صورت چه علی حرف گوش کن باشه چه نباشه همیشه احترامشو دارن سعی کرد از هر 5 خواسته 2 تاشو نه بگه... اوایل خودش روش نمیشد نه بگه به من میگفت زنگ بزن بگو نمیتونه و...