2777
2789
عنوان

داستان دزد

201 بازدید | 0 پست

زندگی معمولی داشتیم اما من از همون بچگی بلند پرواز بودم دلم چیزای بیشتری میخاست هیچوقت هم قانع نبودم....



من منشی بودم و کارم جواب دادن تلفن و مرتب کردن پرونده ها برای یه وکیل بود....



یه روز توی مترو با ی پسر دوست شدم بعد از مدتی فهمیدم که اون سارق موبایل و کیف پوله....

کم کم منم ازش فوت و فن دزدی رو یاد گرفتم و برای خریدن چیزایی ک زورم نمی‌رسید بخرم، دزدی میکردم....



خانواده ام ب من شک نمیکردن چون فکر میکردن وکیلی ک واسش کار میکنم حقوقمون زیاد کرده و اوناهم از اینکه گاهی تو خرجی خونه کمکشون میکردم خوشحال بودند....


روزها می‌گذشت تا اینکه تونستم از دزدیدن چندتا گوشی خارجی، یه ماشین ساده بخرم...

بعد از خریدم ماشین همون پسر که تو مترو باهاش دوست شده بودم کم کم بهم ابراز علاقه کرد...


اون پسر جوشکاری می‌کرد اما بیشتر اوقات کارش کیف قاپی و دزدی بود...



من قبول کردم و تصمیم گرفتیم اونقدر کار کنیم که دیگه نیازی به دزدی از مردم نداشته باشیم.....

اگه خوشت اومد لایک کن 😊❤

تاریخ هم ممکنه تکرار بشه ولی تو هیچ وقت تکراری نمیشی قلب من🫂♥ درخواست دوستی نمی پذیرم😴 هر وقت از همه دنیا ناراحت بودی و فکر کردی این دیگه تهشه یادت بیوفته خدا بعضی وقتا میندازتت ته چاه که عزیز مصرت کنه جا نزن فقط بهش تکیه کن🌱

ارسال نظر شما
این تاپیک قفل شده است و ثبت پست جدید در آن امکان پذیر نیست

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز
داغ ترین های تاپیک های امروز