صیح تا الان دلم میخواست برم بیرون واسه تولد شوهرم کادو بگیرم و یچیزایی بگیرم ک کیک درست کنم امشب.
برای فردا ک تولدشه.جمعست تعطیله.
تا ساعت ۴ بهش گفتم بریم بازار کار دارم.
همش الکی میگفت باشه. ساعت ۴ ونیم خوابید تا ۷.
یهو گفت میبرمت خونه مادرت شام درست کن بریم بیرون بخوریم. منم گفتم باشه نبم ساعته درست میکنم ب کارم هم میرسم میرم بازار.
هیچی رفتم شام درست کردم تا ساعت هشت آماده شد تا ساعت ده منتظرش بودم گفتم بیخیال عصبانی شدم گفتم برو خونتون من میخوام بخوابم.
گفت برو حموم بو غذا میدی.
اینم گفتم باشه.
گفت موقع حموم من میرم بيرون .من و خواهرت زشته تنها بمونیم (چون خونمون کسی نیست فقط منو خواهرم و شوهرم)
گفتمنه میخام بخوابم.
رفت بیرون دهو نیم اومد
منم بهش گفتم دارم میرم حموم. اصلا نرفت بيرون.
دراتاقمون همنبست.
جلبه وقتی ک حموم بودم در باز بود.
وقتی از حموم اومدم در اتاقو بست.
گفتمتو بهش محرمی من نامحرم؟
بعد باز کردم درو رفتم حولم آویزون کنم.
در اتاق باز بود.
خواهرم بدون اینکه یا الله یا چیزی بگه لخت(شرت و نیمتنه) از جلو در اتاقمون رد شد .برعکس شوهرم هم جلو دراتاق نشسته بود رو صندلی.
بعد درو بست.
گفتم تو چرا نگاه میکنی؟؟
اون ک حرفی نزد تو بشنوی در رو ببندی. پس داشتی دید میزدی ک موقع رفتنش دیدیش و درو بستی.
آدم آنقدر هیز