دیشب با شوهرم بحثم شد
من دیروز بهش زنگ زدم گفتم یک کارنبمه وقت پیدا کردم شارژم تموم شد قطع شد زنگ نزد ببینه چیکارداشتم بعدش یابگه خب میگفتی
فقط میتونم همونجا داش ناهار میخورد و دوستشم صدا میزد بره باشگاه
کارش ازصبح زود میره چون مسیر دوره نیم ساعت راهه تا شبم نمیاد
زنگ زدم گفتم شارژ بفرس گفت نمیتونم دستم بندالان
رفتم سرکاراونجا ای دادم الان اومدم سرکار ابنجاخیلی بزرگ
ولی اصلا زنگ پیامی نداد
شبم دیر اومد گفت تعمیرگاه بودم ساعت ده شب
و اصلا نپرسید توراه. که خب امروز چیکار کردی
حس،میکنم براش مهم نیستم دیگه
یا دلتنگ من نیس چون همیشه منم که زنگ پیام میدم وقتیم اومدیم خونه بهانه کفشاسو گرفت و گفت یکسره راه میری
نمیدونم بخاطر خواهرش یامادرش باز تحت تاثیر قرار گرفته
چون خواهرش سر یک جریانی فحش و بی ادبی کرد منم فحش دادمش
به شوهرم گفته بودم جریان چیه
نمیدونم به حال خودش بذارمش تا خودش بفهمه زنم دور میشه ازمن اگر بخام برم دنبال حرف خونوادم
شماها بگین چیکارکنم
دلم خیلی گرفتس من همیشه تنهام از صبح تا شب
با بچه
شبم میاد خستس و حوصله منو نداره هیچ صحبتی نمیکنه مگر من برم جلو
هیچ حرف مشترکی نداره
حس میکنم دلتنگ نشده برای من
چون همیشه بودم هستم باخبر بوده ازم
یادمه یک روز گذاشتمش خماری
اس دادم ناهار میای چون من کارخیلی مهمی دارم
سه ساعت بعدش زنگ زده بود ببینه کار مهم چی بود اصرار کرد دوبار که بگودیگه
وقتاییم که خونوادش پر میکنن دور میشه ازمن