ماورم داشت برا خودش لباسشویی میگرفت بعد از ۳۰ سال زندگی با پدرم.
داشت زنگمیزد به فروشنده.
خواهرم بهم گفت مال تو چند تا کالانوشتن؟ گفتم سه تا
بعد گفت مال من ۴ تاعه .
پس مال تو سه تاست شوهر منم سه تا بگیره.
لباسشویی تو قباله نیست؟ گفتم نه.
گفت پس مال منم مامان بگیره.
گفتم شوهر من پدر نداره که ۳ تا نوشتیم . مال تو ۴ تا چون پدر شوهر داری.
میگه همه ۵ تا مینوسن تو چرا ۳ تا نوشتی.
گفتم تو چرا ۴ تا نوشتی؟.
میگه خفه شو گدا.
گفتم شوهر من ۴ سال عقدشم.تولد ها مناسبت ها برای من کالا میگیره مثلا سینی فنجون سماور و.....
اگه دستش هم باشه برام گمنمیزاره میخره.
شوهر خودت تاحالا برات چی گرفت؟ هیچی.
گفت تو دخالت نکن. بتو ربطی نداره.شوهر منو چیکار داری.برو اینجا نیا. تو واسه جهیزیه میای.
گفتم فعلا توداری دخالت میکنی.
مامانم گفت خواهرت مکاره از من سوال کرد چند تا کالا واسه فاطمه پشتت قوالش هس .من گفنم ۴ تا.حالا اومد از تو هم میپرسه.
بعد یهو خواهرم یچیز گفت ماورمگفت من جهاز خودمو خودم گرفتم پدر مادرم بمن اهمیت ندادن.
ما شمارو اهمیت میدیم اینجوری میکنین. کاش زهرا رو شوهر نمیدادیم. الان دوتا نامزدین سخته.
بعد پدرم دعوام کرد گفت برو از اینجا.
ب کی زنگ میزنی اینا رو توضیح میدی گفتم من ب کی توضیح دادم. من اینجا نشسته ام.
بعد پدرم گفت لباسشویی نخر .گفتم مامان ۳۰ ساله داره با دست میشوره گناه داره.
خواهرم یهو گفت تو بخر .
گفتم دلت میسوزه چرا خودت نمیخری ناراحتم کردن.دام میخاد دستمپول خودم بخرم