همسرم خیلی ذوق داشت البت به زندگیمونم خیلی کمک میشد با کارم ولی
تو فروشگاه صندوقدار بودم بعد اولین تجربه بود بعد پنج روز کاریم دریغ از یه تشویق مسعول فروشگاه همش استرس اینکه نکنه حساب کم یا زیاد شه چون حتی اگه پول صندوق زیاد میشد بازم توبیخ میکرد
انقد این پنج روز زحمت کشیدم اما امشب برخلاف قرارمون صافکاری گفت دوساعت دیرتر میشه بری گفتم نه متاهلم آخه چه انتظاری داره تازه اخمالو باهام حرف میزد اصن خستگی تو جونم موند