یک ماه پیش
میخواستیم با مامانم بریم شیراز و بلیط اتوبوس گرفتیم
میدونید که اتوبوسای وی ای پی سمت راستشون صندلیا جفتن و سمت چپشون تکی هستن
من و مامانم صندلیمون جفت بود.. مامانم کنار پنجره بود و منم کنارش نشسته بودم
صندلی سمت چپم یه پسر نشسته بود که از همون اولش که اومد نشست خیلی نگام میکرد
منم متوجه نگاهاش بودم و میفهمیدم با کوچیکترین تکون خوردنم برمیگرده نگام میکنه و حتی حرفامو با مامانم گوش میده ولی محل نمیدادم و همه ی تلاشمو میکردم که نگاش نکنم
یه بارم صندلیم راحت نبود نمیتونستم درستش کنم اون بدون درخواست من خودش اومد صندلیمو درست کرد منم تشکر کردم
خلاصههه.. یکم دیگه مونده بود برسیم شیراز و این اقا پسر زنگ زد به دوستش(تماسشون خیالی بود کسی پشت خطش نبود و فقط تظاهر میکرد که زنگ زده به یه نفر و بلند حرف میزد که من حرفاشو بشنوم)
میگفت امیر سریالایی که واست فرستادمو دوست داشتی؟
میخوای جدیدشو واست بفرستم؟ باشه پس بلوتوثت رو روشن کن که بفرستم واست
من از حرف اخرش خیلی تعجب کردم اخه بلوتوث خیلی قدیمی شده و تازه باید دوستش نزدیکش باشه که بتونه چیزی رو واسش بلوتوث کنه
حس کردم که شاید با منه ولی بازم اهمیت ندادم و با خودم گفتم حتما دوستش تو اتوبوسه... بعد چند دقیقه هی زیر لب میگفت بلوتوث و گویشو یه طور میگرفت که من ببینم بلوتوثش روشنه و یه لحظه نگامون خورد به هم و ایندفعه واضح بهم گفت بلوتوثت رو روشن کن
منم چپ چپ نگاهش کردم و بلوتوثمو روشن نکردم
اونم دیگه هیچی نگفت تا وقتی که رسیدیم شیراز.. میخواست از اتوبوس پیاده شه که سرش محکم خورد به سقف اتوبوس منم داشتم نگاش میکردم اون لحظه( انتظار داشتم یه آخ بگه حداقل.. چون خیلی بد خورد😂 ولی هیچی نگفت) برگشت نگام کرد و لبخند زد منم لبخند زدم
وقتی از ماشین پیاده شدیم دنبالمون میومد منم استرس گرفته بودم میگفتم یا خدا این چیکار داره باهامون تا اینکه صدامون کرد و ما هم وایسادیم
دستاش میلرزید و هی به مامانم میگفت ببخشید اینو میگم کلی مقدمه چینی کرد.. مامانم یه لحظه حرصش گرفت گفت هرچی میخوای بگی همین الان بگو اونم منو نگاه کردگفت دخترتون.. بعد خندش گرفت گفت نمیدونم چطور بگم
بعد مامانم به من گفت برو اونور تر وایسا(منم فاصله گرفتم ازشون ولی یه طور بود که صداشون میشنیدم) میگفت من از همون اولش از دخترتون خوشم اومد لطفا شمارتون بدید که مزاحم بشیم واسه امر خیر.. مامانم میگفت من همین یدونه دخترو دارم سنش کمه نمیخوام شوهرش بدم و اون پسره خیلی اصرار کرد و اخرش مامانم شماره خودشو نداد ولی شماره ی مامان پسره رو گرفت
ولی زنگ نزدیم بهشون
من یکماهه که هرروز تو فکرشم
چطور دیگه فکر نکنم به این قضیه😢