خیلی جاها
ولی یه خاطره بگم از اول دبیرستان ک همین الان هم یادش میوفتم از ترس وحشت میکنم😅...آزمایشگاه مدرسه با کلاس دوم تجربی یکی بود ،از روی بچگی روی یه نیکمت نوشته بودم موشهای آزمایشگاهی (ب بچه های اون کلاس اینو میگفتن ،ولی هیچکی جرات نداشت تو روشون بگه و من حک گرده بودم رو نیمکتشون😱)
یهو زنگ تفریح دیدم ،بچه های اون کلاس دارن از کل مدرسه میپرسن ک کی اونجا نشسته و انگاری رسیده بودن ب من ،منم شاگرد ممتاز و باادب مدرسه بودم ،واسم افت داشت مدیر بخواد بازخواستم کنه
زنگ ک خورد و رفتیم تو کلاس ،یهو در زدن مدیر اومد ،اینقدر خدا رو صدا زدم از ته ته دلم ،مدیر داشت حرف میزد ک چرا رفتین تو آزمایشگاه شیطونی کردین ،دیگهمحروم میشین و از این حرفا
منتظر بودم ک اسممو بگه،گ اخرش گفت شیشه های بِشِر(اگه درست گفته باشم ) و شگوندین و ووو و رفت
من هنوزم مطمینم کمدیر اومده بود منو صدا کنه ولی یادش رفت 😖
بخدا ک هنوز یادش میوفتم یه ترسی میوفته ب جونم 🤣🤣🤣