سلام دوستای گلم
من الان ۲۱ سالمه .
از تقریبا دوران راهنمایی با مادرم مشکل داشتم .
دوران راهنمایی خیلی شر و شیطون بودم و میخواستم برم بیرون و نمیزاشت ، کلی گریه کردم تا دبیرستانی شدم. دیگه میزاشت برم بیرون اونم چونکه افسردگی گرفته بودم و خودش ناراحت بود ، اما همش بقیه دخترای مذهبی رو میزد تو سرم و همیشه از دوستام ناراضی بود .
الانم من سال دوم دانشگامم . یه استان دیگه میرم دانشگاه و خوابگاه دارم با ۱۰۰۰ کیلومتر فاصله .
خداسر شاهده اصلا نه تیپ بدی دارم نه دوست بدی .
نماز میخونم و روزه میگیرم و هیعت میرم و حجابمم کامله و فقط یدونه دوست دارم که با اون میرم بیرون و از ۳ سالگی باهاش دوستم . اما مادرم هنوز هم هی داعم میخواد کنترلم کنه ، هرسری که میخوام برم بیرون میاد هی گیر میده که برا چی میری بیرون پولانو خرج میکنی ، این دوستت همش برات خرج میکنه و تورو میندازه تو خرج و بی حجابه و ... خلاصه بار ها و بارها با جروبحث یا با حوصله یا نامه نوشتن و .. ازش خواستم که دست برداره از توهین کردن به چیزایی که دوست دارم و
.. هفته ای ی بار بیشتر بیرون نمیرم که پولمم از بابام میگیرم .
به نظرتون باید چیکارش کنم .خیلی رومخمه . خسته شدم از دست این که هرطوری باهاش صحبت کردم و هرکاری کردم بازم حرف خودشو میزنه و فوق العاده بی منطقه .
به نظرتون کلا حرف هاش رو نادیده بگیرم؟؟؟
الان جلو دومادمون یعنی شوهر خواهرم ، مامانم گیر داد براچی مییری تجریش تازه بودی ، پشتتم کلی حرف زد با خواهرم و شنیدم چیزی نگفتم و منم گفتم که مامان دیگه از دستت خسته شدم هر جوری باهات رفتار کردم بازم همینجوری بودی دیگه به کارات محل نمیذارم .
و اومدم بیرون و زنگ زده که حالا ببین جلوی داماد آبروت رو میبرم یا نه .