امروز صبح شوهرم پاشد بره سرکار .صبحانه آماده کردم .بعد از دیشب یکم مداد مونده بود زیر چشمم بعد هی آب نیومد از چشمام
شوهرم انگار همون آدم بی تفاوت قبل نبود اومد پیشم وای چرا گریه میکنی .گفتم گریه نیست آب داره میاد.یدبختی صدامم اول صبح گرفته بود. گفت نه .برام چای اورد .گفت باید منو ببوسی مطمئن شم قهر و ناراحت نیستی گفتم نه بابا ولی کن نبود که .موقع رفتن هم مهربونم بغلم کرد گفت این مال منه ...منم بدرقه ش کردم و اومدم
انگار هشت سال از عمرم هدر کردم و از اون غول ساخته بودم