بدترین لحظه هارو سخترین ساعات ودقایق وثانیه ها گذروندم ....خدا تولدمو کوفتم کرد با مقدراتش یاد این جمله افتادم (کاش میشد بمیری بی انکه مادر بفهمد)
بسه دیگه خدا کوتاه بیا دست بردار از این موش ازمایشگاهی ....(خلاصه خلاصه ماجرا مادر پیر من برایک خونه ازصبح تا اخرشب بیرون بوده بمیرم برای تاول وپادردش ...... قرار بود فرداوسایل ببریم ...یهو اسمون تپید نوبت ب ما رسید ...خونه فروش رفت ....اخخخخخخخخخخخ دلم پره ششمین خونه ای که ناباورانه بهم میخوره ...ولعنت ب سرونوشت مسخرم ...همسن وسالای من توفامیل سرگرم زندگی وتفریح اونوقت من فقط نفس میکشم ....کاش فردا مرده باشم .....خیلی لحظات سخت گذروندم توزندگی اما ب نظرم سخت ترینش اینکه وسایلمون بره توکوچه