مامانم که هییییچ وقت
تو حاملگیم برام یه غذا نپخت
هی ویار میکردم التماس میکردم
و میگفت وقت ندارم
بچم و یکم نگه نداشت تو حاملگیم
از بس اذیت بودم
نوزادم دنیا اومد
هر روز درد میکشیدم به مسکن حساسیت دادم
بدون شیاف سزارین و پشت سر گذاشتم
بهم سر نزد
خودشو جررر میداد هر روز میرفت جلسه تو محرم
نوزادم الان 2 ماه و 10 روزشه.
اون یکی بچم 5 سالشه
دو سه روز پیش بهش گفتم دو روز دخترم بیاد خونتون.. خیلی بهم فشار اومده
گفت خدا مادرشو براش نگه داره
شب قبلش گفتم مامان یه قندون خرگوش دارید
استفاده اش نمیکنی.. میدیش من
گفت یه ظرف بده جاش بدم بهت
گفتم مامان بچمو ختنه کردم.. میای کمکم
گفت نه
گفتم مامان بچمو واکسن زدم. دخترم بیاد پیشت یه شب بخوابه.. این نوزادم بی قراره
گفت نه..
حالا میخواد بره کربلا.. با بابام پیاده روی
داداش 22 سالم و میخواد بفرسته خونه من 10 روز
اون وقت اون چون میره باشگاه
باید روزی 5 تا تخم مرغ بدم بهش
گفته بهش غذا رژیمی هاشو بده
گوشت و مرغ بده
اونوقت من تو حاملگیم استراحت مطلق بودم
یه مرغ نپخت برام بیاره
اه دوست ندارم داداشم بیاد خونمون اک
چکارکنم، 😖😖😖