ما تو شهر دیگه هستیم اونام تو شهر دیگه . هر دو غریب هستیم .
چند سال پیش یکی از فامیلهای شوهرش تو شهر ما بودن و چون همکار شوهرم بودن ما باهاشون رفت و آمد داشتیم با هم بیرون میرفتیم و اینا ...
بعد این شروع کرد اینقد از بدی اینا میگفت یعنی هر روز زنگ میزد پشت سرشون حرف میزد میگفت حالم ازشون بهم میخوره.
خلاصه دیگه منم کم کم رابطمو باهاشون کم کردم.
بعدا اونا انتقالی گرفتن رفتن شهر خواهرشوهرم.حالا اونا هر روز با هم بیرون و رفت و آمد و ...
اینقد حرص میخورم .
دلم میخواد بهش بگم تو که میگفتی فلانن و بهمانن .
یه بار گفتم گفت من روشون کار کردم درستشون کردم😐
چی بهش بگم یکم حالم جا بیاد؟