امشب خونه مادربزرگ شوهرم دعوت بودیم، بعد من قول داده بودم زود میرم کمک میکنم تو اشپزی شوهرمم شیفت عصرش رو کنسل کرد اومد کمک من، بعد خانم پسرخالش و زنداییش دیگه ول نکردن تا شب این موضوع رو که شوهرت خیلی به فکرته و خداشانس بده و این مدل حرفا رو تا شب تکرار میکردن. شی تو ماشین سر یه موضوع مسخره با شوهرم بحثم شد در حالی که ما اصلا بحث این مدلی نداشتیم.
یه بارم با با همین پسرخاله و خانمش رفتیم نهار بیرون فوت کورت یه مجموعه ایی بعد من یهو چشم دو مدل کفش رو گرفت قیمتش نسبتا بالا بود شوهرم گفت برو بپوش رفتم پوشیدم نتونستم انتخاب کنم دو جفتش رو خرید. بعد خانم پسرخالش هی میگفت اگه شوهر من بود نه تنها یه جفتشم نمیخرید میگفت با پول یه جفتش میشه چند جفت کفش خرید و این جور حرفها بعد دقیقا اون روزهم تو ماشین سر راهنما زدن بحثمون شد.
نمیدونم انرژی منفی این آدماست یا همینطوری شانسیه که بحث های الکی ما همزمان میشه با تعریف های اونها از رابطمون.