زندگی اول:تو دوسش داری
اون خیلی دوستت نداره و داره از بودن کنارت اذیت میشه
تو دوست داری باهات خوب شه و رابطتتون اصلاح شه
اما اون اگه بخوادم نمیتونه….نمیتونه از افکار پارانوییدیش دست برداره
تو،تو شهر غریبی و دور از خانواده و فقط بخاطر اونه که تو اون شهر موندی و انقدری دوسش داری که بخوای کمکش کنی که درمان شه
در صورتیکه خودش اعتقادی به بیماریش نداره اصلا
زندگی دوم:
تو میری تو شهر خودت و جدا میشی
خانوادت با روی باز ازت حمایت میکنن
برات خونه اجاره میکنن وسیله هاتو بیاری
خودتم شاغلی و از پس هزینه خودتم برمیای
حال دلتم تو این زندگی خیلی بهتره
اما ته دلت منطقت میگه این زندگی برات قشنگتره
اما احساست اونو دوست داره بهش حس ترحم داره
و دلش میگیره که داره جدا میشه….