امروز یه جایی بودیم خانوادگی تاتر دختر من گریه کرد دو سالشه ترسید خواهرم اوردتش بیرون باهاش بازی کرد به من گفت تو بشین
از اونجا که اومدیم بیرون شوهر خواهرم شوهر یه خواهردیگم نه اون ک بچمو نگه داشته بود
لپای دخترمو میکشید هی میگفت تو فقط زر بزن فقط َر بزن
منم رفتم تو شکمش ریدم بهش
گفتم منم همین طوری خوشم نمیاد تو رو ببینم سالی یبار که میبینمت چرت وپرت میگی تو حق نداری به دختر من حرف بزنی
سرشو انداخت پایین رفت از هیچ کسم خدافظی نکرد
کار خوبی کردم نه