پدره اجازه نمی داد. اصلا خود اسی هم گفت که کودکی خوبی نداشت. رگش رو زد ولی پدرش بیمارستان نیومد. فرهنگش هم فرا. مساوی با مرگ بود. نه پسره حال خوبی داشت نه دختره خسته شده بودند که دختره گفت تا ازدواج نکردی با من باش حداقل پسره گفت من غیر از تو ازدواج نمی کنم. یه شب دختره نفهمید و بلاک کرد. من تا اینجا خوندم که فکر کنم آخر بود