ببین خواهرم،من دو تا بچه دارم و هشت سال ناباروری داشتیم با تمام وجودم درکت میکنم توی شهر کوچکی زندگی میکردم مردم اذیتم میکردند با سوالاتشون،دوست نزدیکم بعد از من ازدواج کرد و دو تا بچه اورد و هر وقت منو میدید میگفت بچه بیار از پرورشگاه بیار شوهرت سرت هوو میاره منم میگفتم اون هیچوقت اسم بچه رو هنوز جلوم نیورده میگفت از من گفتن بود خیلی اذیت شدم خیلی گریه کردم بچه ها رو میدیدم گریه میکردم ،همه با ترحم بهم نگاه میکردند،حساس شده بودم یه روز زن داداشم به شدت با برادرم دعواش شد و حرفای رکیک میزد من فقط بهش گفتم آروم زشته جلو همسایه ها ،ابرومون رفت یهو برگشت بهم گفت عوض اینکه طرف منو بگیری ترس ابروتون و دارید تو همینجور ادمی هستی که خدا هم نگات نمیکنه و یه بچه بهت نمیده اونجا من غمباد گرفتم روز تاسوعا بود از صبح تاسوعا تا شب عاشورا شبانه روز اشک ریختم بدجوری دلم شکست ،و ماه بعد در کمال ناباوری من باردار شدم همیشه فکر میکنم اونجایی که دلم شکست خدا هم دلش برام سوخت ،در ضمن من مشکل ناباروری نداشتم و همسرم اسپرم نداشت که با زدن امپول اسپرم پیدا میشد ،خدا رو شکر طبیعی باردار شدم و امروز پشیمونم که چرا هشت سال از عمرم رو بخاطر حرف مردم ب فنا دادم کاش اونزمان ب نحو احسن زندگی کرده بودم ،کاش اون زمان تا دکترا درس خونده بودم کاش با همسرم بهترین روزها رو برا خودمون ساخته بودیم شما هم توکل کن ب خدا امیدوارم همین روزها نتیجه بگیری